كليفورد ادموند باسورث ( مترجم : فريدون بدره اى )

55

سلسله هاى اسلامى جديد : راهنماى گاهشمارى و تبارشناسى ( فارسى )

امارت امويان بر اشبيليه و قرطبه نهاده شده بود و سلطهء اميران بر ايالات پيرامون چندان استوار و مستحكم نبود . با آن‌كه بخش عظيمى از جمعيت اسپانيايى - رومى اسپانيا مسلمان شدند ، ( اينان مولّدون ناميده مىشدند ) تعداد معتنابهى هم‌چنان مسيحى باقى ماندند ( اينان مستعربون Mozarabs ناميده مىشدند ) و چشم حمايت به ناحيهء مسيحى و مستقل شمال براى پشتيبانى اخلاقى و دينى دوخته بودند . طليطله ، پايتخت قديمى ويزيگوتها و مركز روحانيت مسيحى اسپانيا ، كانون طغيان و شورش بود . در ميان مسلمانان ، اميران محلى بسيارى بودند كه قدرت نظامى آن‌ها به عنوان خاوندان مرزى ، آن‌ها را قادر مىساخت كه عملا مستقل از قرطبه كه پايتخت بود ، زندگى كنند . اين اميران بخصوص بيشتر از هرجا در درهء ابرو در شمال‌شرقى و سپس آراگون و كاتالونيا قدرت و رونق يافتند ( مانند تحبيبيان ، سرقسطه و بنى قسى در تطيله ) . در قرن بعد ، يعنى قرن سوّم / نهم دو مركز شورش مداوم عليه حكومت مركزى به وسيلهء رعاياى مسلمان دولت وجود داشت . از اين دو ، يكى در اطراف بطليوس ( باذاخوث ) به سركردگى ابن مروان گاليسى و ديگرى در كوههاى غرناطه به رهبرى ابن حفصون بود . با وجود اين ضعف‌ها و عليرغم وجود مملكت‌هاى كوچك مسيحى شمال ، امويان اسپانيا ، قرطبه را يكى از مراكز فوق العادهء صنايع هنرى و تجارت و جايگاهى براى فرهنگ ، دانش و محصولات هنرى اسلامى كردند ، چنان‌كه با بغداد و قاهره كوس همسرى مىزد . قرن چهارم / دهم دورهء سلطهء عبد الرحمن سوّم ملقب به ناصر بود كه پنجاه سال ( 300 - 350 / 912 - 961 ) حكومت كرد . وى قدرت سلطنت را به اوج خود رسانيد ؛ رسوم و تشريفات دربارى پيچيده‌تر و متعالىتر شد و در اين كار احتمالا شيوهء بيزانسىها مدنظر بود و عبد الرحمن كه تاكنون خود را فقط امير مىخواند ، با دعاوى دشمنانش ، خلفاى فاطمى ، خود عنوان خليفه و لقب امير المؤمنين اتخاذ كرد . به اين طريق ، نه بر مبناى ايدئولوژى مبهم دولت كه بيش از 150 سال قدمت داشت و در آن امويان هرگز نتوانسته بودند بدانند كه آيا هنوز بخشى ( البته بخشى حاشيه‌اى ) از قاطبهء جهان اسلام هستند ، يا طبقه‌اى متدين به اسلام و در باطن سياسى هستند كه بر يك اميرنشين محلى ايبريا حكومت مىكنند ، از اين مخمصه آزاد شدند . عبد الرحمن به وضوح عقيده به نظريهء دينى اهل سنت را در مورد اين كه خلافت تجزيه‌ناپذير است ، كنار گذاشت . خليفه كه ديگر نمىخواست اتكاء اوّليه‌اش بر سربازان عرب اندلسى يا سپاهيان خالصه باشد ، پايه قدرت ارتش را بر اهل القبايل بربر شمال افريقا ، بر قشون‌هايى كه از بردگان و غلامانى كه از بخش‌هاى مختلف اروپاى مسيحى آورده شده